
حسرت همیشگی حرفهای ما هنوز نا تمام .... تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر میشود! (قیصرامین پور) ...
ادامه مطلب
کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟ خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟ کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟ کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟ کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟ همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟ باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟ سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟ آتش پیراهنت مانده ست در من سالها ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟ مانده جای ترکه اش بر روی دستم، کو خودش؟ درس سارا، درس شیرین انار من کجاست؟ رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود زاغ خوش آواز روی شاخسار من...
ادامه مطلب
دیروز که سوار اتوبوس شدم یک جوان رعنای با غیرت از صندلی بلند شد که بنشینم احساس کردم پیر شده ام امروز که دراتوبوس شلوغی ایستاده بودم هرصندلی که خالی شد به دوروبرم نگاه کردم از خود مسن ترو خسته تر دیدم ننشستم . احساس کردم هنوز جوان هستم چه حس خوبی؟! . . نتیجه اخلاقی آنکه رفتار های پسندیده اجتماعی را فقط باعمل میتوان یادداد با حرف و موعظه محال است به عمل کاربرآیدبه سخندانی نیست یا به قول سعدی علیه الرحمه تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز یعنی: نیکی و احسان بدون توفع...
ادامه مطلب