
آب تا اندر رود رود روان بودوچون بدریارسد قرار گیرد ( کشف المحجوب) یعنی مردتاناقص و ناتمام است سبکبار باشد وچون کامل و آراسته شودباسکینه ووقارگردد.(لغت نامه دهخدا دروصف مطلب بالا)...
ادامه مطلب
شنیدم که به روزگار خسرو در وقت وزارت بزرجمهر حکیم، رسولی آمد از روم. کسری بنشست، چنانکه رسم ملوک عجم بود؛ و میxadخواست بارنامه کند که مرا وزیر داناست. در پیش رسول با وزیر گفت: ای فلان همه چیزها که درعالم است تو دانی؟ بزرجمهر گفت: من ندانم ای خدایگان جهان. خسرو از آن سخن طیره شده و از رسول خجل گشت. پرسید که: پس همه چیز که داند؟ بزرجمهر گفت: همه چیز را همگان دانند؛ و همگان هنوز از مادر نزاده اند. (عنصرالمعالی)...
ادامه مطلب
حسرت همیشگی حرفهای ما هنوز نا تمام .... تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر میشود! (قیصرامین پور) ...
ادامه مطلب
کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟ خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟ کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟ کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟ کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟ همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟ باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟ سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟ آتش پیراهنت مانده ست در من سالها ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟ مانده جای ترکه اش بر روی دستم، کو خودش؟ درس سارا، درس شیرین انار من کجاست؟ رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود زاغ خوش آواز روی شاخسار من...
ادامه مطلب
غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر میکنی کدام یک درست گفته اند من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد اوگل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است! قیصرامین پور...
ادامه مطلب
ای ایران ای مرز پرگهر ای خاکت سرچشمه ی هنر دور از تو اندیشه بدان پاینده مانی و جاودان ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم .... (برگرفته ازوبلاگ سرزمین جاویدان)...
ادامه مطلب
شخصی شتری گم کرد سوگند خورد اگر آنرا بیابد به یک درهم بفروشد . چون شتر را یافت از سوگند خود پشیمان شدبرای آنکه سوگند خود نشکندگربه ای در گردن شتر آویخت و بانگ زد که چه کسی میخرد؟ شتری رابه یک درهم و گربه ای رابه صد درهم اما هردو را باهم فروشم شخصی آنجابود گفت: این شترارزان بود ؛اگر این قلاده را در گردن نداشت. (عبید زاکانی) ...
ادامه مطلب