
(آیت الله بهجت می فرمایند: حکایت زندگی ما ،حکایت یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی؟ گفت نه ، آب شد!) واقعا گذر عمر چنان سریع اتفاق می افتد که پای صحبت هر پابسن گذاشته ای که می نشینی چنان با حسرت از عمر رفته یاد میکند و مدام یادآورمیشود انگار همین دیروز بود که فلان اتفاق برایم افتاد. بقو ل خواجه شیراز : بنشین برلب جوی و گذر عمرببین کین اشارت زجهان گذرا مارا بس از یادداشتهای ایام پسین ...
ادامه مطلب
شکر ایزد فن آوری داریم صنعت ذره پروری داریم از کرامات تیم ملی مان افتخارات کشوری داریم با " نود" حال می کنیم فقط بس که ایراد داوری داریم (سعیدبیابانکی) بنقل از وبلاگ سنگچین...
ادامه مطلب
در هنگام جنگ جهانی دوم چرچیل نخست وزیر انگلستان سوار تاکسی میشه تا به بیبیسی برود جهت سخنرانی به راننده میگه نیم ساعت صبر کن من برمیگردم . راننده میگه ببخشید آقا من میخوام برم خانه سخن رانی چرچیل رو گوش کنم . چرچیل از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدو یک اسکناس ده شیلنگی که معادل دوبرابر کرایه بود به او انعام داد . راننده تاکسی خوشحال شد وگفت چرچیل کیه آقا ؟ صبر میکنم تا شما برگردید. (ازکتاب هزارویک حکایت تاریخی)...
ادامه مطلب
پادشاهی بر ژنده پوشی شفقت آورد و او را از مطبخ خاص مادام العمر وظیفه و اجری فرمود . وزیر گفت روا نباشد کاهلان را به رافت سلطان امید وار کردن چه بدین طمع هر روز مصادعت مرکب ملک دهند و از کارو کسب که مدار کار جهان و جهانیان است تن زنند و مملککت از اصناف مزدوران و پیشه وران خالی ماند. ملک از تنگ چشمی و کوته نظری وزیر بر آشفت وگفت فرمان آن است که قاطبه کاهلان را از خزانه راتیتی معین باشد. امر ملک در اصناع ملک به مسامع عام رسید . غوغا از هر سوی بر در سرای گرد آمدند وبه دعوی کاهلی برخاستند .و وزیر هر یک را ادراری پدید میکرد. پس از سالی ملک در حساب جمع و خرج ملک نظر ...
ادامه مطلب
دوستی از نذریهای آنچنانی تاجر محله شان همه ساله ،در ایام محرم میگفت و از ان با حسرت یاد میکرد و میگفت هرکه پول دارد هر ساله میتواند بهشت را بخرد . البته او نمی دانست که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه ، یاد ملا افتادم و حکایت او: جحی گوسفند مردم می دزدیدو گوشتش صدقه می کرد . از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟ گفت :ثواب صدقه با بزه دزدی برابر گردد ودر میانه پیه ودنبه اش توفیر باشد....
ادامه مطلب
دید موسی یک شبانی را به راه........کو همی گفت ای خدا و ای اله تو کجائی تا شوم من چاکرت؟...........چارقت دوزم ،کنم شانه سرت؟ دستکت بوسم ، بمالم پایکت............وقت خواب آید ، بروبم جایکت ای خدای من ،فدایت جان من............جمله فرزندان و خان و مان من ای فدای تو همه بزهای من..........ای به یادت هی هی و هیهای من گر تو را بیمارئی آید به پیش .......من توراغمخوارباشم همچوخویش گفت موسی:حال خیره سرشدی!......خودمسلمان ناشده کافرشدی! این چه ژاژاست وچه کفرست وفشار.....پنبه ای اندردهان خودفشار! گفت:موسی،دهانم دوختی..................از پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد تفت................
ادامه مطلب
حسرت همیشگی حرفهای ما هنوز نا تمام .... تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر میشود! (قیصرامین پور) ...
ادامه مطلب
کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟ خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟ کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟ کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟ کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟ همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟ باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟ سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟ آتش پیراهنت مانده ست در من سالها ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟ مانده جای ترکه اش بر روی دستم، کو خودش؟ درس سارا، درس شیرین انار من کجاست؟ رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود زاغ خوش آواز روی شاخسار من...
ادامه مطلب
مردی زمینش را به مبلغی فروخت و در برابر آن اسبی خرید . حکیمی به او رسید و گفت: "دانستی که چه معاملهایی کردی؟ چیزی را که به آن سرگین میدادی و در برابرش جو میگرفتی، با چیزی عوض کردی که باید به آن جو بدهی و در برابرش سرگین بگیری...
ادامه مطلب
غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر میکنی کدام یک درست گفته اند من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد اوگل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است! قیصرامین پور...
ادامه مطلب
معمولا از حروف الفبای یونانی درفرمولهای ریاضی وفیزیک استفاده میشود. ...
ادامه مطلب
همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن زوجود بی نیازش طلب نیاز کردن پی طاعت و زیارت به نجف مقیم گشتن به مضاجع و مراقدسفر دراز کردن به خدا قسم کسی را ثمر آنقدر نبخشد که بروی مستمندی در بسته باز کردن سروده جلال بنایی...
ادامه مطلب
نوایی نوایی نوایی نوایی همه باوفایند تو گل بی وفایی غمت در نهان خانه دل نشیند بنازی که لیلی به محمل نشیند به دنبال محمل سبکتر قدم زن مبادا غباری به محمل نشیند مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند به پایت خلد خار آسان برآرم چه سازم بخوانی که بر دل نشیند به دنبال محمل چنان زارو گریم که از گریه ام ناقه در گل نشیند خوشاکاروانی که شب راه طی کرد دم صبح اول به منزل نشیند نوا یی نوایی نوایی نوایی همه باوفایند توگل بی وفایی الاهی ورافتد نشان جدایی جوانی بگذردتوقدرش ندانی...
ادامه مطلب
یاد من باشد فردا دم صبحجور دیگر باشمبد نگویم به هوا، آب ، زمینمهربان باشم، با مردم شهرو فراموش کنم، هر چه گذشتخانه ی دل، بتکانم ازغمو به دستمالی از جنس گذشت ،بزدایم دیگر،تار کدورت، از دلمشت را باز کنم، تا که دستی گرددو به لبخندی خوشدست در دست زمان بگذارم(فریدون مشیری) ...
ادامه مطلب
دیروز که سوار اتوبوس شدم یک جوان رعنای با غیرت از صندلی بلند شد که بنشینم احساس کردم پیر شده ام امروز که دراتوبوس شلوغی ایستاده بودم هرصندلی که خالی شد به دوروبرم نگاه کردم از خود مسن ترو خسته تر دیدم ننشستم . احساس کردم هنوز جوان هستم چه حس خوبی؟! . . نتیجه اخلاقی آنکه رفتار های پسندیده اجتماعی را فقط باعمل میتوان یادداد با حرف و موعظه محال است به عمل کاربرآیدبه سخندانی نیست یا به قول سعدی علیه الرحمه تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز یعنی: نیکی و احسان بدون توفع...
ادامه مطلب
ای ایران ای مرز پرگهر ای خاکت سرچشمه ی هنر دور از تو اندیشه بدان پاینده مانی و جاودان ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم .... (برگرفته ازوبلاگ سرزمین جاویدان)...
ادامه مطلب
عربی را از حال زنش پرسیدند گفت: تازنده است تازنده است و همچنان ماری گزنده است. (عبید زاکانی)...
ادامه مطلب
شخصی شتری گم کرد سوگند خورد اگر آنرا بیابد به یک درهم بفروشد . چون شتر را یافت از سوگند خود پشیمان شدبرای آنکه سوگند خود نشکندگربه ای در گردن شتر آویخت و بانگ زد که چه کسی میخرد؟ شتری رابه یک درهم و گربه ای رابه صد درهم اما هردو را باهم فروشم شخصی آنجابود گفت: این شترارزان بود ؛اگر این قلاده را در گردن نداشت. (عبید زاکانی) ...
ادامه مطلب